يه روز من ... يه روز ما ... هر روز ما!

سکانس اول:یک ساعتی میشه که تو ترافیک گیر کردم نفسم در نمیاد دلم می خواد فریاد بزنم .  صدای راننده که بلند بلند داره با بغل دستیش حرف می زنه با صدای این خانومه که هی تو رادیو داد می زنه سلام سلام !قاطی میشه چه دل خوشی داره یا بهتر بگم چه خوب یاد گرفته نقش خوش بودن رو بازی کنه! توجهم به صحبتهای یکی از مسافرها جلب می شه که مدام به هر کی جلو چشمش برسه فحش و بد و بیراه میگه از فرهنگ پایین آدما میگه و... با بعضی حرفاش موافقم اما بیشتر از هر چیز به این فکر می کنم که کی می رسم؟ بعد از یک ساعت و ربع می رسم انگار دست پاهام به هم چسبیده اما خوب بالاخره رسیدم...

سکانس دوم:سر کلاس  استاد یه بند از مشهورترین و تاثیر گذار ترین هنرمندان تاریخ میگه. همیشه این سوال واسم پیش می اومد که چرا تو تاریخ ما هیچکی پیدا نمیشه که بگیم می تونیم باهاش حرفی واسه گفتن داشته باشیم عین این همه کشور تو دنیا ؟

دلشو پیدا میکنم واز استاد می پرسم :بهم یه ریشخند میزنه و میگه پس می خواستی چه جوری باشه؟ ملتی که تو پژوی ده سال پیش فرانسه میشینه و بستنی قیفی می خوره وپز می ده !بیش از این ظرفیت نداره. اولش بهم بر می خوره اما یه کم که فکر میکنم میبینم بی راهم نمی گه از ماست که بر ماست!

سکانس سوم:ترافیک برگشتنی کمتر شده اما برطرف نشده ! خسته از یه روز پر دود سرمو به شیشه ی ماشین تکیه میدم که یکهو صدای جرو بحث مسافر با راننده به گوشم می خوره عجیبه یه مرد با این تیپ و قیافه واسه صد تومن چونه میزنه ...

بالاخره راننده راضی میشه و مسافررو سوار میکنه راننده که از اول معلوم بود می خواد از حال و روز این آدم سر دربیاره ازش دلیل ناراحتیش رو می پرسه .

مسافر بی چاره برگه ی ام. آر.آی تو دستشه و بهش اشاره میکنه ... میشه تا تهش رو خوند .  بعدشم یه فیش از تو جیبش در میاره و می ده به راننده و میگه بلند بخون راننده بلند میخونه :کارمند محترم جناب آقای ... بدینوسیله حقوق به تعویق افتاده ی شما از ماه فروردین تا مرداد ۸۵ در۲۴ اسفند ۸۵ به  حساب شما واریز میشود اشک تو چشماش جمع شده خودش رو معرفی میکنه معاون روابط عمومی شبکه ی خبر ومیگه یعنی یک رتبه از رئیس کمتر خندم می گیره آخه می گن صدا وسیما خوبشه...

سکانس چهارم :تو راه خونه: یه ماشین نگه میداره یه جوون که اول موهای سیخ سیخش مثل آنتن از تو ماشین میاد بیرون شروع به صحبت میکنه :سلام برسونیمت..." یه دفعه یاد سال قبل می افتم تو شمال ... یه گروه جوون اتریشی برای جهانگردی به ایران اومده بودند یادمه یکیشون طوری سرش رفته بود تو اطلس جغرافیایی- فرهنگی ایران که بهش حسودیم شد ... آیا من ایرانی بودم یا اون؟ اون

ایرانی بود یا به قول مادرم:

این سوسول قرتی ها؟" از این فکر که اومدم بیرون دیدم  دوتایی تو ماشین یه چیزی گفتن و خندیدند و رفتند.

سکانس آخر : تو خونه تلویزیون رو روشن میکنم ! تعجبی نداره مثل همیشه. تا یه ساعت قبل همه کانالها عزاداری بود ! حالا دامبول دیمبول عید نوروز  !!! بی در و پیکر تر از این جا کجا؟

بدون شرح!

/ 25 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمدمهدی

سلام... از اينکه سر زدی اون ورا ممنونم..

محمدمهدی

چه عجب ما توی اين وبلاگا يه نفر ديديم که دانشجو باشه .. مثل خودمون البته حمل بر خود ستايی نباشه

محمدمهدی

از آشنايی با شما خوشبختم.. راستی.. خوشم اومد از مطالبت.. کلی خرسند شديم

محمدمهدی

راستی.... اين ايرانيا همشون همينجورين (..).. البته استثنا هم داريم ولی اون يکی ها انقدر زيادن که همه ايرانيا رو بد نام کردن جلو در و همسايه .ديگه خدافس

سميرا

سلام نیلوفر جون... خيلی قشنگی مينويسی . خوش به حالتبازم بهم سر بزن

لنی

سلام دوست خوبم....به روزم و منتظر حضور گرمتون

سعيد

من عاشق تنها ای هستم من پا بسته تنهایی هستم من شفاف ترین لحظه هایم را با تنهایی قسمت کردم من عاشق تنهایی مرگم سلام ممنون سرزدی بازم بيا خوشحال می شم تا بعد