گاهی...

گاهی میشه که همه ی اون آدمهایی که یه روزی دوستشون داشتی

 یا به نوعی روشون حساب میکردی تو زرد از آب درمیان ...

دلت از هر چی آدمه تو دنیا میگیره ..

گاهی می بینی همه ی اونایی که یه روزی ازشون بدت می اومد

 حتی دوست نداشتی به قول خودت قیافه ی نحسشون رو سالی یه بارهم ببینی

اونقدر بهت نزدیک شدند اونقدر تو سرنوشتت گره خوردند که خودتم یادت میره

که از کی بیزار بودی و به کی دلبسته !

گاهی اونقدر از این دنیا خسته میشی که

 دلت می خواست یا تو نبودی یا این آدمای مزخرف اطرافت!

 آرزو میکنی فقط واسه همین یه لحظه کسی وارد اتاقت نشه و وظیفه هاتو بهت یاد آوری نکنه

تا اون یه قطره اشکی که خیلی وقته تو چشمات خشکیده از گونه هات سرازیر شه !

بهونه ی همه چی و همه کس رو می گیری مثل بچگیات! دلت واسه اون موقع ها هم تنگ

میشه که هیچ چی حالیت نبود تنها چیزی که واسش اشک میریختی اسباب بازی و توپ و پفک

بود وزمین خوردن هایی که هنوزهم جای زخماش رو تنت خود نمایی میکنه!

گاهی هم دوست داری عاشق بشی ولی...

 تو همون اوایل رویا می مونی چون همیشه از عشق

می ترسیدی همیشه عشق رو برابر با خیانت میدونستی !

چون دیدی همه اون آدمهایی که یه  روزی دوستشون داشتی واسه دیدنشون پر پر میزدی دلت

راه وبیراه هواشونو میکرد طبل توخالی شدند    تو زرد از آب در اومدن ... !!

اینم دو تا رفیق راه!

......................................................................................................................................

نیمه ی خالی لیوان را پر میکنم

یک نفر لیوان را تا ته سر میکشد

من می مانم و ترجمه ی ناتمام نوشیدن آب

ته یک لیوان خالی !...

*************************************************************

ساعتها خالی

 لحظه ها بی مغز مثل یک تخمه ی پوک !

و نگاه من و تو

 همچو خردل تلخ و بی مفهوم است!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

قرار گذاشته بودیم تا ابد بخندیم

آنقدر خندیدیم

که خنده بر لبانمان خشکید یاد خنده ها به دل پوسید !

ازیاد رفتیم و

 تنها عکسمان به خنده های بی بهانه خندید!!!

/ 33 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شمان

با اجازه برای دسترسی راحت تر از وبلاگم بهت لینک دادم . خوش باشی دوست خوبم و همیشه با حوصله

سعید

لحظه هایم با سکوت همراه است و میرسد پیام پائیزی که مرا سوی خود میکشد ومن همگام با او میشکنم و میریزم همچون برگ خزان دیدیه از خزان میریزم واز خزان برخاست دارم شاید در این دنیا کسی مرا به تنهایی رها نکند وسردی غمم را با من تک نگذارد کاش بال پروازی بود تا به سوی ره دل کوچ کنم ساده گویم با مرگ اجین میگردم سلام ممنون که سر زدید خوشحال می شم بازم بیای راستی وبلاگ قشنگی داری تبریک میگم تا بعد

آرام تر از خواب درختان

سلام نيلوفر خانم .......... قبل از همه چيز تشکر ميکنم از کامنت زيباتون در وبلاگم... متن زيبائی نوشتين .....البته اين اتفاقا گاهی ميوفته .که برای من هم پيش اومده..........

آرش جونور آبادانی

سلام آپ شما جالب بود من هنوز در مسافرت به سر ميبرم جای شما سبز قشم هستم ميرم آبادام آپ ميکنم خبر ميدم با بای

دختر کوچولو

سلام نيلوفر جان! چرا بالاخره آپ کردم! پستت جالب بود می فهمم چی می گی! اما واقعيت با چيزايی که ما دوست داريم خيلی وقتا فرق داره! پيشم بيا

مرتضی (سکوت آشنا)

سلام نيلوفر خانم نوشته هايت بسيار جالب بود. امان از اين دوره زمونه... به ما سر بزن

علی روشنگر

سلام . دوست عزيز هميشه يادمون باشه حتی در اعتدال هم زياده روی نکنيم . وبلاگ زيبايی دارين . اميدوارم موفق باشيد . ماجرا های ميرزا آقا کاظم سينماتو گرافچی منتظر حضور شما است.

فروغ

سلام نيلوفر جان مرسی ...با نگاش ميگفت دوستم داره(فاميله)...اما فهميدم دوست دختر داره........چرا بايد انجوريباشه....مرسی از اينکه سر زدی