1سال!!!!!!!!
چقدر زود گذشت
نمیدونم هدفم از باز کردنِ دوباره ی این بلاگِ قدیمی چی بود
ولی خب دلم خیلی واسه این فضا تنگ شده بود
فضایی که توش بشه نوشت حتی اگه مخاطبی جز خودت نداشته باشی
آخرین پستم مالِ شبِ یلدای سال پیش بود
اون روزا هیچ چیز مثل امروز نبود
این یه سال به اندازه ی یه عمر بهم گذشت...
اما خب دوباره بر گشتم
با حرفای جدید! با روزای جدید!!
اینم یه شعر جدید!
دیگر نه خواب
نه مرگ
آواره ای چنین را گهواره نخواهد بود
دستهایت را نسپار به من
نه به لبخندی
نه امیدی
نه نگاهی
دلِ من سبز مجو...
رازهاست از سرکشی در دیدگانم
رامِ بادهای مخالفِ جهانم
و تقلاییم نیست
من شبی مرطوبم
که به آغازِ سحر،همه محوَم بینی!
لا به لای شعر هایم پیِ فانوسی مگرد
سرِ خود گیر و برو که دیریست
پلکِ تنهاییِ من سنگین شدست
و هوای نمناک، دیر یا زود
شب رخ باخته را ، به سر انگشتِ فراموشی
سحر خواهد کرد.
, ادامه مطلب
یلدا

شب در آغوشم گرفت
چنان مادر بی تابی که طفل اش را پناه
میدهد
بوی آتش میداد
بوی میلاد
پنجره های دلم باز شد ند
همه ی مرغان سرما زده با اتاق تاریک تنم پیوستند
ماه با یک لبخند، دستان یخ بسته ی شب را بوسید
شب سرد، دستی به مهتاب کشید
همه ی ستارگان خندیدند
شب برای همه لالایی آرامش خواند
مهر دریا به دل ساحل نشست
جغدها خیرترین پدیده ی هستی شدند
دیوها جنونشان بازیچه شد
من به تو گفتم آه.. بوی شب می آید
و نگاهم به نگاهت گره خورد
وما با ستارگان به خواب رفتیم....
کجا بودم ؟کجا رفتم ؟کجایم من نمیدانم....

دلم تنگ است آدم ها!!
روح شعرم مرده
بال هایم بسته
پای آرزویم لنگ است
در جدالم با زمان
خسته از تکرار خاموشی...
روز و شب تاریک تاریک است
بی رنگ است...
چون تو اینجایی...
ذهن آسمان آبیست
خاکستری های دلم به خاکستر بدل میگردند
چون تو اینجایی،
آفتاب روشنی بخش عروج ماست
فکرهایم در سپیدی غوطه ور میگردند
بعد آن مرگ سیاه ...
لحظه ها بیدارند
مثل هشیاری این صبح سپید...
یک سپیده جاریست در میان قطرات اشکهایم
که سپید می کند
رنگ تلخی های دیروز را...
و در این فردای نزدیکتر از امروز ها
جان من لبریز از شادابی است

به سوگ مرگ تو ...
هنوز لبهایت صدایمان میزنند
و چشمهایت ملتمسانه به دنبال محبتند
چقدر دلتنگ توام ...چقدر...
*****
برگ برگ غصه هایت را هدیه کن به من
روح آفت زده ی دیروز را از شاخه ها برکن
در این شب آرام
من به تو می اندیشم
به شادی که به غنچه ها روا میداشتی
و دمی برای خود باقی نمی گذاشتی
زخمهایت را پس لباس شادی ات نهان میداشتی
ودر شامگاهان سیاه سخت میگریستی
زیر یک پتوی گرم که خفه ات میکرد
برای سپیده دم خنک دلت لک زده بود
و هوایی جنگلی را داشتی که هرگز ندیده بودی
بنشین آرام در کنار من
برگ برگ قصه هایت را هدیه کن به من
باز هم بگو به من
از کسی در این نزدیکی
که می اندیشید به راهی که رهایی را به همراه داشت
کاش بودی در میان لحظه های من...پدر بزرگ ...
برگشتم...
خب خیلی سخته بعد از ۳ ماه ننوشتن دوباره شروع کنی
اولا که مرسی از همه اونایی که نذاشتن تو این چند وقت دیوستانو تار عنکبوت بر داره
ثانیا ببخشید دیگه تا باز دستم راه بیفته طول میکشه فعلا واسه افتتاح دوبارش یه شعر کافیه فکر کنم....
**************
دلم از خاموشی آدمکان میگیرد
خیره بر در مرده اند
از تعفن سکوت خویش بیمارند
تار عنکبوت بر لب
با دو چشم مبهوت در خواب بیدارند
در میان هر اتاق
آرزوهای محال بر در و دیوارند
در پی رخصت ارباب بزرگ
پنهان شده پشت آه ها فریاد
آدمکها خاموش
پی دستی کز نو کوکشان کند در این سکون
کینه ها و عقده هاشان بیشترهر دم
پشتشان ازبارسنگین گناهان خم
رد پاهای خدا گم شده است اینجا
من در این شهر شلوغ
جز جنازه ی آدم نمیبینم
تن من آشوب است
لب من تشنه به یک جرعه نفس
از کدامین لبها
بوسه ی فریاد را بر چینم؟
سکوت می رقصد ,فریاد می میرد
آخرين حرف تا اطلاع ثانوی!
خوب میتونم بگم این آخرین حرفای منه 
البته تا دو سه ماه دیگه که بازم برگردم .
دلیلشو نپرسین اصلا بذارین به پای اینکه دیگه نمی خوام واسه اینترنت پول خرج
کنم البته این یه دلیل مصلحتیه بگذریم ....

...........................................................................................
*****
چیزی
برای ننوشتن دارم
حسی در این لحظات
که در ترجمه اش عاجز مانده اندکلمات ...
شاید تنها حامی اش خط خطی های من باشد
یک روان نویس مدام بر روی کاغذ می چرخد!
آنقدر می راند تا روانی می شود !
حاصل تلاشش اما خط خطی های گم وپر رمز وراز !
هرگز چیزی برای نوشتن نیست وچیزی برای بازگفتن نیز .
تنها مینویسیم و میگوئیم ودوباره...
تا ثابت شود هستیم !
آن زمان که یک حس غریب
مثل یک کرم فضول در قلب تو می لولد و
تو مجبوری احساست را از میان صافی بگذرانی!
این روزها به نسخه ی پزشک نفسم را از فیلتر فرو میدهم!
حتی افکاری که به مغزم میروند
مهر ورود خورده اند !
مثل همه چیزی برای ننوشتن دارم وهیچ برای نوشتن....
*.*.*.*.**.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*
گفتی: دور گریه خط بکش که بزرگ شده ای !
خنده ها را خط بزن که آگاه گشته ای !
عشق را قلم بگیر
همان یک لیلی و مجنون دنیا را بس .
فکر را مچاله کن !
جزوه و کتاب هست ...
دور زیستن دور آغاز
دور شور و شعر و آواز...
خط بکش!
یک خط قرمز ضخیم
به ضخامت رویای دیوانه ها: پرواز..
گفتم: همه ی مداد های قرمزم را دور می ریزم !
به روی آسمان می خندم 
پاک کن های فراوان دارم
برای پاک کردن تمام خط کشی های عجیب تو !
من دیوانه وار پاک میکنم
تو
هرچه می خواهی
خط بکش!!!!!!!!!!!!

گاهی...
گاهی میشه که همه ی اون آدمهایی که یه روزی دوستشون داشتی
یا به نوعی روشون حساب میکردی تو زرد از آب درمیان ...
دلت از هر چی آدمه تو دنیا میگیره ..
گاهی می بینی همه ی اونایی که یه روزی ازشون بدت می اومد
حتی دوست نداشتی به قول خودت قیافه ی نحسشون رو سالی یه بارهم ببینی
اونقدر بهت نزدیک شدند اونقدر تو سرنوشتت گره خوردند که خودتم یادت میره
که از کی بیزار بودی و به کی دلبسته !
گاهی اونقدر از این دنیا خسته میشی که
دلت می خواست یا تو نبودی یا این آدمای مزخرف اطرافت!
آرزو میکنی فقط واسه همین یه لحظه کسی وارد اتاقت نشه و وظیفه هاتو بهت یاد آوری نکنه
تا اون یه قطره اشکی که خیلی وقته تو چشمات خشکیده از گونه هات سرازیر شه !
بهونه ی همه چی و همه کس رو می گیری مثل بچگیات! دلت واسه اون موقع ها هم تنگ
میشه که هیچ چی حالیت نبود تنها چیزی که واسش اشک میریختی اسباب بازی و توپ و پفک
بود وزمین خوردن هایی که هنوزهم جای زخماش رو تنت خود نمایی میکنه!
گاهی هم دوست داری عاشق بشی ولی...
تو همون اوایل رویا می مونی چون همیشه از عشق
می ترسیدی همیشه عشق رو برابر با خیانت میدونستی !
چون دیدی همه اون آدمهایی که یه روزی دوستشون داشتی واسه دیدنشون پر پر میزدی دلت
راه وبیراه هواشونو میکرد طبل توخالی شدند تو زرد از آب در اومدن ... !!

......................................................................................................................................
نیمه ی خالی لیوان را پر میکنم
یک نفر لیوان را تا ته سر میکشد
من می مانم و ترجمه ی ناتمام نوشیدن آب
ته یک لیوان خالی !...
*************************************************************
ساعتها خالی
لحظه ها بی مغز مثل یک تخمه ی پوک !
و نگاه من و تو
همچو خردل تلخ و بی مفهوم است!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
قرار گذاشته بودیم تا ابد بخندیم
آنقدر خندیدیم
که خنده بر لبانمان خشکید یاد خنده ها به دل پوسید !
ازیاد رفتیم و
تنها عکسمان به خنده های بی بهانه خندید!!!
يه روز من ... يه روز ما ... هر روز ما!
سکانس اول:یک ساعتی میشه که تو ترافیک گیر کردم نفسم در نمیاد دلم می خواد فریاد بزنم . صدای راننده که بلند بلند داره با بغل دستیش حرف می زنه با صدای این خانومه که هی تو رادیو داد می زنه سلام سلام !قاطی میشه چه دل خوشی داره یا بهتر بگم چه خوب یاد گرفته نقش خوش بودن رو بازی کنه! توجهم به صحبتهای یکی از مسافرها جلب می شه که مدام به هر کی جلو چشمش برسه فحش و بد و بیراه میگه از فرهنگ پایین آدما میگه و... با بعضی حرفاش موافقم اما بیشتر از هر چیز به این فکر می کنم که کی می رسم؟ بعد از یک ساعت و ربع می رسم انگار دست پاهام به هم چسبیده اما خوب بالاخره رسیدم...
سکانس دوم:سر کلاس استاد یه بند از مشهورترین و تاثیر گذار ترین هنرمندان تاریخ میگه. همیشه این سوال واسم پیش می اومد که چرا تو تاریخ ما هیچکی پیدا نمیشه که بگیم می تونیم باهاش حرفی واسه گفتن داشته باشیم عین این همه کشور تو دنیا ؟
دلشو پیدا میکنم واز استاد می پرسم :بهم یه ریشخند میزنه و میگه پس می خواستی چه جوری باشه؟ ملتی که تو پژوی ده سال پیش فرانسه میشینه و بستنی قیفی می خوره وپز می ده !بیش از این ظرفیت نداره. اولش بهم بر می خوره اما یه کم که فکر میکنم میبینم بی راهم نمی گه از ماست که بر ماست!
سکانس سوم:ترافیک برگشتنی کمتر شده اما برطرف نشده ! خسته از یه روز پر دود سرمو به شیشه ی ماشین تکیه میدم که یکهو صدای جرو بحث مسافر با راننده به گوشم می خوره عجیبه یه مرد با این تیپ و قیافه واسه صد تومن چونه میزنه ...
بالاخره راننده راضی میشه و مسافررو سوار میکنه راننده که از اول معلوم بود می خواد از حال و روز این آدم سر دربیاره ازش دلیل ناراحتیش رو می پرسه .
مسافر بی چاره برگه ی ام. آر.آی تو دستشه و بهش اشاره میکنه ... میشه تا تهش رو خوند . بعدشم یه فیش از تو جیبش در میاره و می ده به راننده و میگه بلند بخون راننده بلند میخونه :کارمند محترم جناب آقای ... بدینوسیله حقوق به تعویق افتاده ی شما از ماه فروردین تا مرداد ۸۵ در۲۴ اسفند ۸۵ به حساب شما واریز میشود اشک تو چشماش جمع شده خودش رو معرفی میکنه معاون روابط عمومی شبکه ی خبر ومیگه یعنی یک رتبه از رئیس کمتر خندم می گیره آخه می گن صدا وسیما خوبشه...
سکانس چهارم :تو راه خونه: یه ماشین نگه میداره یه جوون که اول موهای سیخ سیخش مثل آنتن از تو ماشین میاد بیرون شروع به صحبت میکنه :سلام برسونیمت..." یه دفعه یاد سال قبل می افتم تو شمال ... یه گروه جوون اتریشی برای جهانگردی به ایران اومده بودند یادمه یکیشون طوری سرش رفته بود تو اطلس جغرافیایی- فرهنگی ایران که بهش حسودیم شد ... آیا من ایرانی بودم یا اون؟ اون
ایرانی بود یا به قول مادرم:
این سوسول قرتی ها؟" از این فکر که اومدم بیرون دیدم دوتایی تو ماشین یه چیزی گفتن و خندیدند و رفتند.
سکانس آخر : تو خونه تلویزیون رو روشن میکنم ! تعجبی نداره مثل همیشه. تا یه ساعت قبل همه کانالها عزاداری بود ! حالا دامبول دیمبول عید نوروز !!! بی در و پیکر تر از این جا کجا؟
نوروز
خواستم در مورد نوروز چیزی بنویسم
اما دیدم هیچ نوشته ای نمی تونه گیرا تر از قلم دکتر شریعتی نوروز رو به تصویر بکشه :
نوروز همه وقت عزیز بوده است .
در چشم مغان -درچم موبدان -در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان .
همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند .
حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند : (نوروز روز نخستین روز آفرینش است که
اورمزد دست به خلقت جهان زد وشش روز در این کار بود و ششمین روز را مقدس شمرده اند
مسلما بها ر نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است.
هرگز خدا جهان را با پاییز و زمستان و یا تابستان آغاز نکرده است .
وما در این لحظه دراین نخستین لحظات ٬نخستین روز خلقت ٬روز اورمزد ٬آتش اهو رایی نوروز را باز بر می افروزیم
ودر عمق وجدان خویش ٬به پایمردی خیال ٬از صحراهای مرگ زده ی قرون تهی میگذریم و
در همه ی نوروز هایی که زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است ٬ با
همه ی زنان و مردانی که خون آ نان در رگهایمان می دود شرکت میکنیم و بدین گونه -بودن
خویش را ٬به عنوان یک ملت در تند باد ریشه بر انداز زمان ها خلود می بخشیم ودر هجوم این
قرن دشمن کام که ما را با خود بیگانه ساخته و -خالی از خویشتن - ٬ برده ی رام و طعمه ی
زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است ٬در این میعادگاهی که همه ی نسلها حضور دارند
٬ با آنها پیمان وفا می بندیم و امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام
راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ٬ریشه در عمق فرهنگی سرشار
از غنا و قداست و جلال دارد وبر پایه ی اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است ٬برصحیفه ی عالم ثبت کنیم )
دکتر شریعتی (کویر)

نمی دونم هیچ دعای کوروش کبیر رو شنیدید یا نه
اما در یکی از سنگ نبشته ها می گه : ای اهورا مزدا از تو می خواهم کشور ایران را از
دشمن و خشکسالی و دروغ حفظ کنی!
